حسین پناهی - چراغ , بهانه , نقاشی
یکشنبه 28 بهمن1386
درود و سلام به تمام دوستانم
چراغ
بیراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و می کشید
زین بعد همه عمرم را
بیراهه خواهم رفت . ..
بهانه
بی تو
نه بوی خاک نجاتم داد
نه شمارش ستاره ها تسکیم
چرا صدایم کردی
چرا؟
سراسیمه و مشتاق
سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی
نشان به آن نشان
که دو هزار سال از میلاد مسیح می گذشت
و عصر
عصر والیوم بود
و فلسفه بود
و ساندویچ دل و جگر ...
اینم کار دیگه از شادروان حسین پناهی که دوست خوبم آقا نوید برام فرستاده ...
هیچ وقت
هیچ وقت نقاش خوبی نخواهم شد
امشب دلی کشیدم
شبیه نیمه ی سیبی
که به خاطر لرزش دستانم
در زیر آواری از رنگ ها
ناپدید ماند.
«حسین پناهی»
عکس و سربازی ...
یکشنبه 21 بهمن1386امروز اومدم چند تا عکس اوردم که بازم شما نظرتون رو راجع به عکس بدین
دفعه قبل ذکر کردم که این عکسایی میذارم توی سایت همشونو خودم گرفتم
بیشتر عکسها از مناظر سر سبز شماله چون من شمال خیلی زیاد میرم
اگر فرصت باشه عکسای قشنگی رو براتون نمایش میدم ولی خوب یه شتری هست که دم در خونمون نشسته که میگه باید بری سربازی، به امید خدا بعد از عید میرم سربازی
ای بابا ما هم سرباز میشیم، شاید براتون جالب باشه باور کنین تو این مدت همش خواب سربازی رو می بینم.
ولی تو این مدت فکر کنم یه چهار دفعه ای بتونم برم شمال پس عکسهای زیادی میتونم بگیرم، البته تو هاردم عکسای زیادی دارم که قبلا گرفتم ولی عکس تازه و داغ یه چیزه دیگست
راستی این دفعه حجم عکسا رو کم کردم تا سریعتر لود بشه
اینم عکسای امروز:
برای دیدن سایز بزرگتر عکس روی عکسها کلیک کنید.
۱. جاده خاکی ۲.امام زاده
۳.نپار - قندیل ۴.ماشین
یک عکس رو به عنوان بهترین عکس انتخاب و در قسمت نظرات ذکر کنید.
خدانگهدار، شاد و موفق باشید.
بی خوابی و نقاشی کشیدن من ...
پنجشنبه 18 بهمن1386درود و سلام
اصلا خوابم نمیبره، همه خوابن
گفتم بیام اینجا یه چیزی بنویسم
امروز بعد 2 سال مداد گرفتم دستم برای داداش کوچیکه نقاشی در رابطه با پیروزی انقلاب اسلامی کشیدم
نقاشیم حرف نداشت البته الان هم بد نیست ولی یادمه قبلها هرجا که بیکار میشدم یه قلم و کاغذ میگرفتم هر چی چیزی که اطرافم بود رو میکشیدم
خلاصه بخوام بگم نقاشیم حرف نداشت ولی نمیدونم چرا الان 2 ساله که دیگه نقاشی نمیکشم اصلا یه دفعه چی شد!؟
موقعی که تو هنرستان بودم شماتیک دستگاهای نساجی رو خیلی حرفه ای میکشیدم به صورتی که وقتی دیپلمم و گرفتم دفتر گزارش کارمو نذاشتن از هنرستان ببرم، به گفته یکی از معلما میخواستن با هاش یه کاتالوگ از تمام دستگاهای گارگاه هنرستان آماده کنن، حالا خبر ندارم اینکار رو کردن یا نه؟
نقاشی رو از پسر عمم علی یاد گرفتم
این علی آقا ته ته هرچی نقاش بود، یادمه اگه بر فرض مثال توی فیلمی یه هواپیمای جنگی میدید همون هواپیما رو با تمام جزییاتش میاورد رو کاغذ، خلاصه کارش حرف نداشت ولی متاستفانه ادامه نداد، نمیدونم من حدود 3 سالی هست که درست حسابی ندیدمش منظورم از درست حسابی اینه که کنار هم بشینیم و مفصلا حرف بزنیم
باید بگم برای من استاد خیلی خوبی بود، دعا میکنم همیشه تو زندگیش موفق باشه
خوب اینم نوشته امشب من، بی خوابیه دیگه کاریش نمیشه کرد.
خدا نگهدار
عکس
یکشنبه 14 بهمن1386امروز فکری به ذهنم رسید، میخوام از این به بعد عکس هایی که خودم گرفتم رو براتون توی وبلاگ بذارم
امیدوارم خوشتون بیاد.
هر بار سعی میکنم حداقل 4 عکس بذارم که شما لطف میکنید یکی رو به عنوان بهترین انتخاب میکنید.
اینم عکسا:
برای دیدن سایز بزرگتر عکس روی عکسها کلیک کنید.
۱.امیر ۲.آدم برفی
۳. درخت.برف.زمین ۴. امام زاده
نظر یادتون نره ...
شاد و موفق باشین
سیب
چهارشنبه 10 بهمن1386
تو به من خندیدی
و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
خش خش گام تو تکرار کنان
میدهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
که چرا
خانه کوچک ما
سیب نداشت
سلام غریبه ...
چهارشنبه 3 بهمن1386درود و سلام
میدونی چی میگه؟ غریبه رو میگم، همونی که به من میگه فرشته
میگه برای غریبه این کارا رو نمیکردی
آخه غریبه تو که بهتر هر کسی میدونی من اصلا اهل وبلاگ نویسی نبودم، الان اگه دارم مینویسم فقط برای توئه
آخه کی فکرشو میکرد که من وبلاگ نویسی کنم اونم بیام حرفها و فکرامو بنویسم
میگم غریبه، ولی تو از آشنا آشناتری ...
غریبه آخه خوش داری بهت بگم غریبه؟
این عکسا رو واسه غریبه گذاشتم
آخه غریبه صداش شبیه خاطره حاتمیه
نمکدون خوب یادت مونده ...
شاد باشی
خداحافظ
باران ...
سه شنبه 2 بهمن1386
درود و سلام
باران ...
من غم انگیز ترین غصه ی شهرم هستم
زیر باران هستم
کنج دیوار درون کوچه
خیس و تنها و کمی یخ زده ام
و بخار نفسم دستم را
اندکی گرم نگه می دارد
من همیشه اینجا زیر باران هستم راستی همسایه
پشت آن پنجره گرم در این تنهایی
چه کسی گفت که باران زیباست ؟
محمد دوست خوبم ...
دوشنبه 1 بهمن1386
درود و سلام
امروز میخوام از یه دوست خوب که برای همیشه رفت بگم
اسمش محمد بود، از دوران هنرستان تا دانشگاه با هم بودیم، البته در دوران هنرستان رفاقت و دوستی ما چندان جدی نبود فقط به عنوان همکلاسی
ولی در دوران دانشگاه این دوستی به حدی رسید که اگر من روزی کلاس داشتم محمد نمیدیدم روز خوبی برام نبود به خاطر همین همیشه سعی میکردیم موقع انتخاب واحد کلاسامون با هم باشه
بعضی اوقات به خونه هم میرفتیم با اینکه محل زندگیمون خیلی از هم دور بود.
محمد مثل علی که یکی از دوستان خوبم بود و هست عاشق ماشین های خارجی بود و همیشه با هم در این رابطه بحث میکردن، یادمه محمد میگفت فقط فراری و علی هم در مقابل میگفت نه فقط لامبورگینی ، کاش این بحث ها ادامه داشت اما محمد نموند و بی معرفتی کرد و رفت ...
تقریبا دو هفته قبل از رفتنش میخواست بره کربلا آخه خیلی دوست داشت بره همیشه میگفت، شناسنامشو داده بود به علی که کاراشو جور کنه و براش پاسبرد بگیره درسته نموند اما به نظر من اون کربلا هم رفت
کاش هیچوقت موتور نمیخرید، کاش باباش ماشین در اختیارش میذاشت، کاش اون شب محمد هیچ وقت طرف خونه ما نمیومد، کاش ...
فکر میکنم هیچوقت قدرشو ندونستم
روحش شاد ...










